پاییز را اورده بودند
وقتی که روی تختم بین شب و روز قلط می زدم
صبح
برگها مرا به یاد پدرم می انداختند
وقتی که می افتادند و باز با باد بلند می شدند و باز می افتادندو......
،،،،،،،
خمیازه های خواب زمستانی ام را که می کشیدم
شاه جهان
این دست هاس پیر خراسان غرق برف بودند
خرگوشی روباهی را به بازی گرفته بود بی خیال عقابی که بالای سرش می چرخید
با کفش های ارزان قیمتم زمین را سر می خوردم
و این تنها زمانی بود که بی خیال از دست و بال خالی پدرم لذت می بردم
،،،،،،،،،،،
پا درد مادرم را به سختی به بهار می رساند و اشک که در چشمانش می خندید سال تحویل میشد
سیزده بدر ناهار را با حیاط مان می خوردیم
کنار شکوفه های گیلاسی که مثل برادرم زود به دنیا امده بودند
و دو چرخه ی پدرم که هنوز برایم بزرگ بود
،،،،،،،،،،،،
تابستان را احساس می کردم
وقتی که دست خیسم را روی موهای تراشیده ام می کشیدم
وقتی که اخرین برگه ی امتحان را به صاحبش بر می گرداندم
¤¤¤¤¤¤
ارش پسر همسایه مان را به بازی گرفته بودم
و تیر شانزدهمین روزش را در کمان انداخته بود
که در چله تابستان سر مای شاه جهان را در تنم ریختند
همسایه ها
همسایه ها وقتی پدرم را روی شانه هایشان اوردند
¤¤¤¤¤¤
من کودکی هایم را به ارش باختم
و زود تر از ان چیزی که می بایست مرد شدم
بی انکه حتی یک نفر بفهمد.....