تبليغاتX
باران که نیست عشق تو هم خشک می شود

باران که نیست عشق تو هم خشک می شود

هفت سین ناقص

اخرین ثانیه های این سال سیاه است

پدر دارد سماق می مکد  

و مادر مخفیانه کرم نا مرغوب دور چشمش را روی سیب های چروک می مالد

خواهرم با جهاز ناقصش خیره به سرکه.......

گونه های قرمز پدر دارند از خجالت توی سینی شنا می کنند

و ماهی های سیاه هشدار یک سال سیاه دیگر را می دهند

،،،،،،،

تخم مرغ های رنگی برای ناهار شکسته می شوند

ناهاری که حتی سیر های سفره را هم سیر نمی کند

و در حالی که من با اخرین قطره های خون مداد رنگی سبز کودکی ام گوشه ی سفره را سبز می کنم............

         باز هم هفت سین مان کامل نمی شود

چون در دست و بال پدر حتی یک سکه هم باقی نمانده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

به رضا بروسان و الهام اسلامی

 

 

با خبری تلخ در کامم

               چونان پیاله ای به خاک

       به خیابان می ریزم 

                              با ویرانه ای در سر

و شعری گره خورده در مشت

هی شانه بر شانه ی جنازه هایی می ماسم

                  که درد مرا نمی دانند

                                     که حرف تو را نمی فهمند

       که خفقان را دوست دارند

از خودم دور می شوم، از شهر

                                    از این تابوت بزرگ . . .

 دور می شوم

                   که  لابه لای کوههای آزرده    

    به انجا می رسم

                       به انجا که اصلا شبیه بهشت تو نیست . . اصلا نیست . . اصلا نیست

ناگهان به سان آبشاری به گودال 

                             تو را به خاک می ریزند

              بدون گل کوچکت در دست . . .

                                    برون شعری که هر شب به آغوشت الهام می شد 

      

یادشان گرامی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

زندگی

این چنینم

گذشت .... دو قطار از کنار یکدیگر

اما از یاد نخواهم برد

عشقی که مادرم را با شیشه ترشی به تهران می اورد

پسر همسایه را که گمان می  داشت خانه ی ما بهشت است

و کفش های پدرم که هم سن من بودند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

هر روز حرفش را عوض می کند

تاریخ

مادزم

راست می گوید

دروغ گو ها کم حافظه اند

======================

بار سنگینی که بر دوش دارم

تنها دلیل

موهایی ست که از شانه ام می ریزد


+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

کوتاه

بدترین چیز دنیا نیست
انچه مرا خوش نمی اید
قهرمان قوم خودش می شود موریانه ای که فتح یک درخت
برمی گردد
==========================
پدرم موجی بود که تنها صدف های خالی را به خانه می اورد
==========================
من دیوانه ای هستم که از خودم عاقل ترم
==========================
من و تو
دو اجر
ما را از هم جدا کرده
همان چیزی که ما را به هم چسبانده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

رمضان پور رفت.........

سال نود خبر های زیادی شنیدم اما خبری که دست و پام رو شل کرد خبر فوت رمضان رمضان پور بود پیر مردی مهربان که جزء بزرگان اشعار سهل و روان بود.تو تاریخ ادبیات این نوع شعر یاد اور سعدی و ایرج میرزاست.رمضان رمضان پور با تکه کلام فدات شمش تا اخر عمر از ذهن ما قوچانی ها پاک نخواهد شد.دوست دارم تا صبح بنویسم تا خالی بشم اما در وصف این بزرگ مرد من کوچک تر از این حرفها هستم.ولی اگر از جلال ارمغان عزیز تشکر نکنم بی انصافی ست . کسی که تنهایی تمام مسئولیت شعر قوچان رو به دوش می کشه با زحمت بی حدی که کشید مراسم ابرو مندی برگزار کرد هر چند بغضش سنگینش کرده بود اما دست روی دست نگذاشت . دستش رو برای تشکر می بوسم.توی وبلاگ جلال شعری از رمضان رمضان پور هست . از خوندنش لذت می برید.یادش گرامی و روحش همنشین اهورای پاک ایران زمین باد .( امید وارم از گناه من بگذرد که در خاکسپاریش نبودم )
+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

از روی بیکاری

فکر می کنم

.......................

(تو را در آغوش دیگری

بی اختیار دستم به چاقویی می رود که سالهاست

انگیزه ی کشتن را در جیبم زنده نگه داشته است.......

کار که از کار می گذرد ..

منتظر چهار پایه ای هستم که مثل تو زیر پایم را خالی کند

و هر روز که خورشید بالا می زند از ترس

یک سال پیرتر می شوم

فکر می  کنم به همه چیز

به همه چیز

حتی به سه نقطه ای که روبه روی شاید...

می نویسید)

..............

اینجا مرد ها از روی بیکاری به همه چیز فکر می کنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

راه فرار

شب ...

 وقتی مادرم سر روی شانه های پدر می گذاشت

         چشمه ای از کوه سرازیر می شد

و درست رو به روی همین منظره بود که  

من شاعر  می شدم

خواهرم نقاش

و برادرم   معتاد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

چند رباعی

این دهکده شهر رو به راهی بوده ست

این خاک سیاه تکه ماهی بوده ست

یک روز تو هم به یاد خواهی اورد

این تخت همیشه تخت شاهی بوده ست

¤¤¤¤¤¤

روی تن تیر زهر ما را بنویس

مردان ستبر شهر ما را بنویس

در کنج همان دفتر صد پاره شده

تاریخ ، دوباره قهر ما را بنویس

¤¤¤¤¤¤

در خاک اگر سینه ی این تاک کنی

یا هر ورقی را به شبی خاک کنی

هرگز نشود ذهن زمین را شستن

تاریخ مرا نمی شود پاک کنی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

تک بیت

وقتی سقوط می کند از آشیانه پر            یعنی که گرم قتل درخت است یک تبر

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

همچو کوهی به جای بابا بود             مادرم مرد خانه ی ما بود

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

کم کم برای رفتنت آماده می شوم     دارم شبیه مرد لب جاده می شوم

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

چقدر بی تو از این روز های تکراری      گلایه دارم و هرگز نمی کنی کاری

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،  

شبیه مرد زندانی شبی در بند میمیرم     منم آن قطره ی اشکی که با لبخند میمیرم  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

کبریت نمناک

روز های زیادی را خاک کرده ام

                   مثل پدرم که سیگارهایش را...

نه من لذت زندگی را فهمیده ام نه

                                     او دلیل سیگار کشیدن را

سر در گمم چون بچه شیری که از دهان مادرش می افتد

        روز ها در شلوغی شهر درختی می شوم در جنگل و شب ها

       در سکوت خانه ام درختی در کویر.........

با من چه کرده اند که آتشکده هایم را در سینه ام پنهان میکنم

من که تاریخی را تکان می دادم حالا منتظر تاریخی که تکانم بدهند شاید.......

بیدار شوم

دلم می سوزد و کاری از دستم بر نمی اید

کبریتی هستم نمناک

 ¤¤¤¤

سرنوشتم را دوست ندارن اما باز هم

در فکر آن سیلی هستم که صورتم را سرخ نگه می دارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

تقدیم به پدرم مردی که حتی زیر خاک هم مایه ی پشت گرمی من است

پاییز را اورده بودند

وقتی که روی تختم بین شب و روز قلط می زدم

صبح

برگها مرا به یاد پدرم می انداختند

وقتی که می افتادند و باز با باد بلند می شدند و باز می افتادندو......

،،،،،،،

خمیازه های خواب زمستانی ام را که می کشیدم

شاه جهان

این دست هاس پیر خراسان غرق برف بودند

خرگوشی روباهی را به بازی گرفته بود بی خیال عقابی که بالای سرش می چرخید

با کفش های ارزان قیمتم زمین را سر می خوردم

و این تنها زمانی بود که بی خیال از دست و بال خالی پدرم لذت می بردم

،،،،،،،،،،،

پا درد مادرم را به سختی به بهار می رساند و اشک که در چشمانش می خندید سال تحویل میشد

سیزده بدر ناهار را با حیاط مان می خوردیم

کنار شکوفه های گیلاسی که مثل برادرم زود به دنیا امده بودند

و دو چرخه ی پدرم که هنوز برایم بزرگ بود

،،،،،،،،،،،،

تابستان را احساس می کردم

وقتی که دست خیسم را روی موهای تراشیده ام می کشیدم

وقتی که اخرین برگه ی امتحان را به صاحبش بر می گرداندم

¤¤¤¤¤¤

ارش پسر همسایه مان را به بازی گرفته بودم

و تیر شانزدهمین روزش را در کمان انداخته بود

 که در چله تابستان سر مای شاه جهان را در تنم ریختند

همسایه ها

همسایه ها وقتی پدرم را روی شانه هایشان اوردند

¤¤¤¤¤¤

من کودکی هایم را به ارش باختم

و زود تر از ان چیزی که می بایست مرد شدم

بی انکه حتی یک نفر بفهمد..... 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

و سیل حاصل یک سال کار ما را برد

پدر چو کفتر زخمی در اشیانش مرد

و من هنوز پرستوی کوچکی بودم

که کوچ سرزده من را عجیب می آزرد

خزان رسید و بهار از حیاط مان پر زد

کنار چهره ی مادر که سخت می پژمرد

چقدر گنج بزرگی برای ما شده بود

درون قلک فرسوده پولهای خرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

اخر افتاد گر چه سخت افتاد  

 پشت پای تبر درخت افتاد

ان همه باید و نباید ها      

نا خود اگاه دست بخت افتاد

شاعری با تمام رویا هاش    

مثل یک مرده روی تخت افتاد

دختری گریه کرد و قیچی را  

بعد..... یک مشت موی لخت افتاد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

نهال باغ من از بوسه س پاییز می ترسد

لبش خشک و دلش از ابر باران خیز می ترسد

خیال باغبان هم که به گل ها زور می گوید

مدام از خواندن این شعر شور انگیز می ترسد

نمی گوید چه دیده کودک همسایه که هر شب

به فکر دیدنم در کوچه حلق اویز می ترسد

هجوم دشمن از بی باکی مردان من مبهم

ولی بانوی من از سایه ی چنگیز می ترسد

¤¤¤¤¤¤

از ان روزی که دختر در اطاقش خود کشی کرده

پدر از قرمزی بر جلد تیغ تیز می ترسد

یکی هم انقدر با ساز ناکوک جهان رقصیده

دیگر از صدای خنده ی خود نیز می ترسد

خیال ساقی از اینکه فلانی توبه فرماید

و چشم توبه از یک شیشه ی لبریز می ترسد

نخوان اینقدر در گوش جهان هی اتش ، هی اتش

خدا هم دارد از محصول رستاخیز می ترسد

چنان ترسی در اندام من و این خانه افتاده

که حتی مولوی از شمس تا تبریز می ترسد

یکی از من ، یکی از تو ، یکی از ما و ما از هم

و سوم شخص از لطف جناب (  چیز   ) می ترسد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

مست یا خمار

چون اترکم شدی تو به تسخیر جویبار

شیران شا جهان تو یا مست یا خمار

از فر ایزدی چه بگویم که مرده است

با او تمام غیرت مردان این دیار

چون کاوه ای ضعیف فقط گریه می کنم

حالا  که  کودکان  مرا خورده  است  مار

رستم  کجای  قصه  دلت خواب  رفته  است

راحت  اسیر می شود این رخش بی سوار

گرد  افرید  شهر  مرا  هرزه  کرده اند

این  قوم  شوم  جاهل  بی  اصل  و اعتبار

کم کم شبیه  تپه  خاکی  شد ست  آه

ان کوه  پیر  و یخ زده  ان مرد پایدار

دارد  به  لطف کاج  عرب قطع می شود

این  سرو  لب به لب شده  از  زخم یادگار

اما  همیشه  بیشه  کنام  شغال  نیست

روزی  دوباره  میرسد  از راه  اقتدار

روزی  دوباره  رستم  و سهراب و سام  و زال

بهرام  و توس و  ارش و گودرز  استوار

روزی  دوباره  شعر  تو هم   شاد  میشود

روزی  دوباره  می چکد   از باغ  من  بهار

  

روزی  دوباره  می چکد   از باغ  من  بهار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  | 

غزلی جوانی

من اولین نشانه یک خشک سالیم

شاعر شدم برای همین دست خالیم

تا میرسد غروب به نزدیکی تنم

اماده ی هجوم غمی احتمالیم

از فرط گریه ها و همین خنده ها شدم

ضرب المثل به خاطر  بی اعتدالیم

در  گیر  ودار  زردی  پاییز  دست  من

پژمردگی  رسیده  به  گلهای  قالیم

چشمان  او  که  برده  مرا  در اسارتش

پاسخ  نمی دهد  به نگاه  سوالیم

قلابهای  ماهی  شهرم رفیق  من

تا صید  تازه ای  بکنند  از  زلالیم

از  لطف  زخمهای  همین  جنگ  تن  به  تن

دایم  دچار  خستگی  از این اها لیم

 

 من اولین نشانه یک خشک سالیم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد سنجری  |